2 مقاله یافت شد
داستان زندگی من و عشق به قالیبافی، آغاز یک عشق ناخواسته
من شهلا عبدالمحمدی هستم بافنده ای که از کودکی، در دل روستایی از استان ایلام، زندگیام با رنگها و نقشهای دستبافتههای محلی گره خورده بود. علاقهام به قالیبافی اما، آغازش تلخ و غمانگیز بود. در دوازده سالگی، پدرم را از دست دادم. برای فرار از اندوه، پناه بردم به یک کارگاه قالیبافی که یکی از زنان فامیل ادارهاش میکرد. آنجا، دنیایی از دختران بافنده بود که با انگشتان جادوییشان، گلهایی بر زمینهی قالی میآفریدند. من اما، به دلیل سن کم، تنها میتوانستم جارو بزنم و کارگاه را جمعوجور کنم. هر روز به آن گلهای زیبا روی دار قالی خیره میشدم و به مهارت بافندهها غبطه میخوردم. این حسرت، موتور محرک من شد.
تاریخ بارگزاری : 1404/12/20
پدیدآورنده : شهلا عبدالمحمدی، بافنده و مدرس دانشگاه
خدیجه باباخانی، متولد ۱۳۶۱، از بافندگان نسل امروز قالی ایران است؛ زنی که قصهاش از کودکی آغاز میشود، از همان روزی که دستان کوچکش نخستین گره را بر تار و پودِ دارِ قالیِ خانه مادرش زد. او خود میگوید: «قصه من از کودکی شروع میشود؛ از روزی که دستان کوچکم اولین گره را با دستانی لرزان زد». زادگاهش، استان ایلام، روستای آبهر پایین، جایی بود که زیر سایهی درختان بلوط کهنسال، دارهای قالی برپا بودند و زندگی با تار و پود معنا میگرفت. هنوز شش سالش نشده بود که کنار مادر، عمه زینتخانم و کشورخانم مینشست. دستانش میلرزید، اما دلش سرشار از شوق بود. همان اولین گره، جهانی تازه پیش رویش گشود؛ جهانی که در آن، همهچیز در تار و پود و گره خلاصه میشد.
تاریخ بارگزاری : 1405/03/18
پدیدآورنده : شهلا عبدالمحمدی، پژوهشگر و مدرس دانشگاه