فرش، این پدیده دیرپا، هنری و مردمی، همانگونه که در استواری و دیرپایی هنر طراحی، رنگرزی، ریسندگی و بافندگی مؤثر بوده، به شکوفایی ادبیات و هنر بشعر، شاعری مردم مسرزمین ما نیز به سهم خود پویایی بخشیده و آن را نمکین کرده است. نمونه ای از اشعار معمولی و محلی، نوشته ها، ضرب المثل ها که پیرامون فرش و فرشبافی و هنرهای جانبی آن و نیز فرش و قالی به استعاره و کنایه گفته شده به شرح زیر می باشد: الف- اشعار شاعران از رودکی شاعر قرن چهارم هجری نپرد بلبل باغ جز بسد و مینا نیوید آهو اندر دشت جز پر قالی و پرنون از تو خالی نگار خانه جم فرش دیبا کشیده بر بحکم از فردوسی شاعر قرن چهارم بگسترد فرشی ز دیبای چیم که گفتی مگر آسمان شد زمین درم دارد و گنج و دینار نیز همان فرش دیبا و هرگونه چیز از نظامی شاعر قرن ششم بر سر آن بستان حور سرشت فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت باز هل این فرش کهن پوده را طرح کن این دامن آلوده را عین القضات همدانی شاعر قرن ششم ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم آنهم به سه چیز کم بها خواسته ایم گر دوست چنان کند که ما خواسته ایم ما آتش و نفت و بوریا خواسته ایم از سعدی شاعر قرن هفتم شیخ شبی به مدرسه آمد ز خانقاه بگسست عهد صحبت اهل طریق را گفتم میان عابد و عالم چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این طریق را؟ گفت آن گلین خویش بدر برد ز موج و ین سعی می کند که بگیرد غریق را همی گسترانید فرش تراب چو سجاده نیکمردان بر آب آن صانع لطیف که بر فرش کائنات چندین هزار صورت الوان نگار کرد گر آزاده ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس خونت برای قالی سلطان بریختند ابله چرا تخفتی بر بوریای خویش جلال الدین محمد موالوی شاعر قرن هفتم در درون خود بیافزا درد را تا ببینی سرخ و سبز وزرد را کی ببینی سبز و سرخ و بور را تا نبینی بیش از این سه نور را لیک چون درنگ کم شد هوش تو شد ز نور آن رنگها روپوش تو چونکه شیب آن رنگها مستور بود پس بدیدی دیدرنگ از نور بود نیست دیدرنگ بی نور برون همچنین رنگ خیالی اندرون این برون ازآفتاب و از سهی است وان درون از عکس انوار علامت نور نور چشم خود نور دل است نور چشم از نور دلها حاصل است باز نور دل نور دل نور خداست کو ز نور عقل و حس پاک و جداست شب نبد نور و ندیدی رنگ را پس بضد آن نور پیدا شد ترا شب ندیدی رنگ کان بی نور بود رنگ چبود مهره کور و کبود گه نظر بر نور بود آنگه برنگ ضدبضد پیدا شود چون روم و زنگ دیدن نور است آنگه دید رنگ وین بیضد نور دانی بیدرنگ پس بضد نور دانستی نو نور ضد ضد رامی نماید در صدور رنج و غم را حق پی آن آفرید تا بدین ضد خوشدلی آید پدید پس نهانی ها بضد پیدا شود چونکه حق را نیست ضد پیدا شود ملک الشعرا بهار شاعر معاصر باد آباد مهین خطه کاشان که مدام مهد هوش و خرد و صنعت بینایی بود هرکه برخاست زهر پیشه ز شهر کاشان در فن خویشتنش فرد توانایی بود فرش زیباش کنون شهره شهرست چنانک زری و مخمل او شاهد هرجایی بود از استاد رضا خشکنایی هرکه نقش خویش ببیند در رخ زیبای فرش نقشها پیدا و پنهان است در سیمای فرش فرش را ای گوهری با دیده دل بنگری تا بینایی در نگاهی راز ناپیدای فرش قاصدم و از طرف کوی دوست نامه ام از قصه گیسوی دوست در ورق فرش نهان کرده ام عشوه ای از گوشه ابروی دوست ما دیده و دل در گرو فرش نهادیم جانهابقدوم ملک العرش نهادیم هر نکته به ما از طرف عرش برآید نقشی شود و بر زبر فرش درآید الهی مدد کن ز نو برفروزیم چراغ هنر را زنار گذشته بیائید بازآوریمش به گلزار گل قالبی زرنگار گذشته بیائید ای چیره دستان خلاق به باغ آوریمش بهار گذشته به لطف و به فضل خدای توانا توانش دهیم از تبار گذشته به بازار و بازاریان بازبحشیم سررشته کسب و کار گذشته جوانا گره زن به قالی امروز ز طرح نوینی به تار گذشته برنگ و بطرح و بزیبایی بافت بیفزا بمیزان کار گذشته الهی تو هم خود بحق محمد (ص) بر این سکه می زن عیار گذشته خدای به صدق و صفای صدیقان به ما بازگردان کبار گذشته... ب- شاعران گمنام: خواجه در ابریشم و ما در گلیم عاقبت ای دل همه یکسر گلیم ای بر تشک سپهر جایت قالیچه چرخ زیر پایت قالیچه نشین چرخ چارم در زیلوی چارگوشه ات گم آراسته بر رکاب اجلال قالیچه فتح و عز و اقبال گلیم بخت کسی را که بافته اند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد دوست را کس به یک بدی نفروخت بهر کیکی گلیم نتوان سوخت آمدی لب برم قالیچه تکاندی قالیچه گرد نداشت خودتر نماندی بهتر حریر و صوف و اطلس «نمدم» یک موی نمدم بهر دو عالم «نمدم» فردا که حساب روز محشر گیرند جز یک نمدی حساب دیگر «نمدم» (خراسانی) ت- اشعاری که بر فرشها بافته شده است: رباعی ریر گرداگرد ترنج فرش نقش ترنج با گل و جانور موزه متروپلیتان نیویورک بافته گردیده است. تی در دل لاله تز دست غمت وی نرگس و گل فرش حریم حرمت از حسرت پابوس نو ای سرو روان افتاده گل و سبزه به زیر قدمت موزه «پولدی-پتزولی» موجود است بافته شده. در متن شعر ای خوش آن فرش که در بزم مراد سایه وش در قدم شاه افتاد روش بنهاده بره چون خورشید گرد فر ره او موی سفید این نه فرش است گل نسترن است پرده دیده حورالعین است بوستانی است پر از لاله و گل زان سبب کرده در اوجا بلبل نقش رنجیره او کرده عیان جدول آب بهرگوشه روان ره بر چمه حیوان دارد نقش هر جانورش جان دارد به زرخاربتان چگل است صحن گلزار رویش خجل است پیش گلهاش گلستانی خار است سبزه ا خط رخ دلدار است برگ اسلیمی او در دیده زلف حوری استت بهم پیچیده هست هر برگ ختایی بنظر سربسرلاله سیراب دگر لاله زاری است ولیکن نه چنان که در او راه برد خزان چون گل زرد وی آید بنظر کس نبیند سوی خورشید و قمر تارش از رشته جان بافته اند بهر دارای جهان بافته اند ای همایی به دعا دست برآر که بدین ختم شود آخر کار یا رب این نوگل خالی ز خلل که برون آمده از باغ امل فرش کن در ره دارای جهان غنچه باغنچه امن و امان ث- شعرگونه هایی که استادکاران بهنگام کار بمنظور راهنمایی بافندگان می خوانند. در این باره توضیح می دهد که شعر به خلاف آنچه که در اذهان برخی از مردم جای گرفته علاوه بر ذوقیات و حالات عاطفی، پدیده ای جدی و تاثیر گذارنده در زندگی انسان است. این نمود آسمانی از آنجا که برخاسته از احساس و عواطف گوینده است در تحریک و تلطیف احساسات و اندیشه شنونده تاثیر بسزا دارد... برای نمونه از این تاثیرگذاری می توان از اشعار حماسی یا اشعاری که صاحبان حرفه و پیشه برای تحریک کارگران در افزایش بازدهی کیفی و کمی کار آنها می خوانند یاد کرد بناها، پنبه زنان، قالیبافان از جمله این کارگرانند و اشعار بسیاری از گذشته دور و نزدیک از استادکاران خود به یادگار دارند. در فن قالیبافی شعر گونه ها نتنها برانگیزاننده احساس و نیرو بخش اند بلکه خود راهنمای بافندگان در نحوه بافت حتی انتخاب رنگ خامه مورد بافت می باشد. این شعرگونه ها را استاد کار از روی نقشه می خواند و بافندگان با توجه به راهنمایی او که معمولاً با نوعی ترنم توام است به رنگ و سایر مشخصات خامه ای که باید انتخاب کنند و گرهی که می بایست بزنند آگاهی می یابند. ضمناً این نحوه کار سنتی موجب می گردد تا بین بافندگان از لحاظ کمیت و کیفیت بافت رقابت به وجود آید. یک نمونه از «شعر گونه ای» که استادکاران خراسانی از روی نقشه برای راهنمایی بافندگان می خوانند جهت آگاهی خوانندگان در زیر درج می گردد.