مقدمه قریب به سه دهه از به ثمر نشستن تلاش جمعیِ گروهی از دغدغهمندان و علاقهمندان فرش دستباف در راهاندازی رشته دانشگاهی فرش دستباف در ایران میگذرد؛ تلاشی که، دستکم بر بنیاد سرفصلهای مصوب آموزشی، با اهداف، چشماندازها و امیدهایی بلندپروازانه برای اعتلا، بازتولید دانش و تربیت نیروی متخصص همراه بود. شکلگیری این رشته را میتوان یکی از مهمترین کوششها در جهت عبور از آموزش صرفاً تجربی و فراهم آوردن بستری آکادمیک برای آموزش، پژوهش و صیانت از میراث هنری، دانشی و مهارتی فرش دستباف ایران قلمداد کرد. با این همه، در این جستار بنا نیست به ارزیابی میزان موفقیت یا ناکامی رشته دانشگاهی فرش پرداخته شود؛ چه آنکه این مقوله، خود مجالی مستقل و تأملی ویژه میطلبد. مقصود آن است که با نگاهی تحلیلی و تا حد امکان واقعبینانه، برخی از ظرفیتها و نقاط قوت و در عین حال چالشهای آموزش دانشگاهی در رشته فرش دستباف مورد بررسی قرار گیرد؛ بهویژه در مواجهه با تحولات شتابان جهان معاصر و نیازهای نوپدید آن. در آغاز سخن باید اذعان داشت که آموزش دانشگاهی رشتههای سنتی و بومی در ایران، اساساً با پیچیدگیها و چالشهای بنیادین همراه است. بسیاری از این حرفهها، از جمله فرش دستباف، تا پیش از ورود به ساختار آموزش عالی، عمدتاً بر پایه الگوی استاد–شاگردی تداوم مییافتند؛ الگویی که در آن، تجربه زیسته، انتقال تدریجی مهارت و از همه مهمتر، منطق عرضه و تقاضا ــ بهمثابه یکی از بنیادیترین قواعد حاکم بر بازار ــ مسیر ورود، تداوم و خروج افراد از حرفه را به صورت خودکار تنظیم میکرد. از این منظر، انتقال چنین حوزههایی به نظام رسمی دانشگاه، هرچند فرصتهایی ارزشمند برای نظاممند شدن آموزش فراهم آورد، اما همزمان دشواریهای تازهای را نیز پیش روی سیاستگذاران و متولیان آموزش قرار داده است. بدیهی است که هیچیک از این دو شیوه آموزشی را نمیتوان بهطور مطلق کامل و بینیاز از دیگری دانست؛ اما آنچه اهمیت دارد، یافتن نسبتی سنجیده میان تجربههای برآمده از سنت و الزامات آموزش دانشگاهی و نیازهای معاصر است.
الف: بررسی وضعیت فعلی و نقاط قوت و ضعف آموزش دانشگاهی رشته فرش دستباف نظام آموزش عالی ایران، از آنرو که عمدتاً بر مبنای الگوهای رایج در علوم پایه و رشتههای فنی–مهندسی شکل گرفته، در مواجهه با بسیاری از رشتههای هنری ــ بهویژه هنرهای سنتی ــ همواره با دشواری در فهم ماهیت آموزش این حوزهها روبهرو بوده است. ماهیت مهارتمحور، تجربهمدار و گاه غیرخطی این رشتهها، مستلزم درجهای از انعطافپذیری در پذیرش دانشجو، شیوههای آموزشی، سازوکارهای ارزیابی، جذب مدرسان و طراحی سرفصلهای درسی است؛ انعطافی که به نظر میرسد در بسیاری موارد هنوز بهطور کامل محقق نشده است. در این میان، وضعیت برای رشتهای نسبتاً نوپا همچون فرش دستباف چهبسا بغرنجتر نیز باشد؛ چراکه افزون بر چالشهای عمومی آموزش دانشگاهی هنرهای سنتی، ناگزیر است از دشواریهای ناشی از سالهای نخست راهاندازی، محدودیت منابع آموزشی، کمبود مدرسان متخصص و تحولات پرشتاب بازار و نیازهای نسل جدید نیز عبور کند. با وجود نوپایی آموزش دانشگاهی رشته فرش دستباف و چالشهای متعدد آن، نمیتوان از برخی دستاوردهای این حوزه چشم پوشید. یکی از مهمترین پیامدهای شکلگیری این رشته، نهادینه شدن آموزش فرش دستباف در قالب ساختار دانشگاهی و عبور نسبی از انتقال صرفاً تجربی دانش و مهارت بوده است. هرچند نسلهای نخست دانشجویان این رشته با دشواریها و کاستیهای بسیاری روبهرو بودند، اما بهتدریج فرایند انتقال دانش و تجربه در محیط دانشگاه صورتی نظاممندتر یافت و گامهای اولیه برای تثبیت آموزش آکادمیک فرش دستباف برداشته شد. در این میان، آموزش دانشگاهی فرش دستباف در تربیت گروهی از پژوهشگران و محققان جوان نیز توفیقاتی قابل اعتنا داشته است؛ بهگونهای که بخشی از پژوهشهای دقیق، مطالعات منطقهای و آثار علمی منتشرشده در حوزه فرش دستباف طی سه دهه اخیر، حاصل کوشش نسلهای نخست دانشآموختگان است. شاید اگر مسیر دانشگاهی رشته فرش دستباف شکل نمیگرفت، بیتردید بخشی از متون پژوهشی، ترجمه منابع تخصصی و مستندنگاریهای ارزشمند درباره قالی مناطق مختلف ــ که بسیاری از آنها به همت همین دانشجویان پدید آمدهاند ــ مجال ظهور نمییافت. از سوی دیگر، آموزش دانشگاهی فرش دستباف در تربیت نیروی انسانی متخصص برای برخی ساحتهای کارشناسی، مدیریتی و آموزشی نیز نقشآفرین بوده است؛ اگرچه در عمل، نظام اداری و استخدامی کشور، بهویژه در برخی نهادهای مرتبط با فرش دستباف، هنوز بهرهگیری متناسبی از ظرفیت دانشآموختگان این رشته ندارد. از دیگر ظرفیتهای قابل تأمل آموزش دانشگاهی فرش دستباف، امکان شکلگیری نگاهی میانرشتهای در فرایند آموزش است؛ ظرفیتی که در شیوههای سنتی کمتر مجال بروز مییافت. دانشجوی فرش دستباف در دانشگاه، تنها با مبانی فنی، زیباییشناسی و هویتی فرش دستباف مواجه نیست، بلکه بهواسطه تعامل با سایر حوزهها و رشتههای هنری، با افقهای تازهای از ادراک بصری و تجربه زیباشناختی آشنا میشود. ارتباط با حوزههایی چون نقاشی و گرافیک میتواند دریافت او را از رنگ، ترکیببندی و بیان بصری دگرگون سازد؛ همانگونه که آشنایی با معماری، طراحی صنعتی و طراحی داخلی، فهم او را از فضا، سبک زندگی و منطق چیدمان ارتقا میبخشد و در مجموع، به شکلگیری نوعی جهانبینی هنری چندلایه میانجامد. فرش دستباف، برخلاف آنچه گاه تصور میشود، عنصری منفک از محیط پیرامون خود نیست؛ بلکه هنگامی که در یک فضا قرار میگیرد، با معماری، نور، رنگ، مبلمان، آثار تصویری و کلیت زیباشناسی محیط وارد نوعی گفتوگو میشود. از این منظر، دانشآموختهای که در بستری تعاملی و میانرشتهای پرورش یافته باشد، امکان آن را مییابد که فرش دستباف را نه صرفاً بهمثابه یک شیء مستقل، بلکه در نسبت با زیست معاصر و نیازهای زیباییشناختی انسان امروز بازاندیشی کند. با این همه، اذعان به این دستاوردها، نباید مانع از بازاندیشی انتقادی در کاستیها و چالشهایی شود که آموزش دانشگاهی فرش دستباف طی سه دهه گذشته با آن مواجه بوده است. تصویر 1: حضور دانشجویان و دانشآموختگان رشته فرش در دوره ملی ارتقای مهارت طراحان و نقاشان فرش دستباف کشور، استان مرکزی، اراک اردیبهشت ١۴٠۵ با وجود این دستاوردها، آموزش دانشگاهی فرش دستباف از چالشها و کاستیهایی نیز مصون نمانده است که برخی از آنها بدین شرح میباشد. یکی از مهمترین مسائل، گسترش کمّی و شتابزده این رشته در برخی دانشگاههای کشور ـ اعم از دولتی، فنیوحرفهای، غیرانتفاعی و پیام نور ــ بدون توجه کافی به ظرفیت بازار کار، امکانات آموزشی، منابع درسی و مدرسان دانشگاهی موجود بوده است. پیامد چنین توسعهای، در پارهای موارد، افزایش شمار دانشآموختگانی بود که با افقهای محدود اشتغال و دشواری ورود به زیست حرفهای فرش دستباف مواجه شدند. واقعیت آن است که رشتهای نوپا همچون فرش دستباف، بیش از توسعه کمّی، نیازمند تثبیت تدریجی و بازاندیشی مستمر در ساختار آموزشی خود بود. بهنظر میرسد یکی از چالشهای سیاستگذاری آموزش عالی در ایران، غلبه رویکردی کمّیگرا در مواجهه با رشتههای دانشگاهی، بهویژه رشتههای نوپاست؛ بهگونهای که این رشتهها، پیش از دستیابی به فرصت کافی برای تربیت مدرسان متخصص، بازنگری سرفصلها، تقویت زیرساختهای آموزشی و پیوند مؤثر با میدان حرفهای، با گسترشی شتابزده مواجه میشوند. شاید اگر توسعه رشته فرش دستباف در سالهای نخست با شیبی ملایمتر و متناسب با ظرفیتهای آموزشی، نیازهای منطقهای و واقعیتهای بازار کار صورت میپذیرفت، امکان ارتقای کیفیت آموزش، تثبیت تدریجی ساختارها و شکلگیری پیوندی پایدارتر میان دانشگاه و زیست حرفهای فرش دستباف فراهم میشد. یکی از ایدههای محوری در گسترش رشته دانشگاهی فرش دستباف در ایران، پیوند آموزش دانشگاهی با زیستبومهای قالیبافی کشور بود. بر این اساس، انتظار میرفت در استانهای فرشخیز، دانشجویان بومی در مراکز دانشگاهی همان منطقه آموزش ببینند، با سنتهای طراحی، شیوههای بافت و ویژگیهای زیباییشناختی قالی منطقه آشنا شوند و در کنار شناخت سایر مکاتب قالی ایران، در حفظ و تداوم دانش و هویت منطقهای ایفای نقش کنند. این رویکرد، دستکم در سطح نظری، میتوانست زمینهای برای صیانت از تنوع مکاتب طراحی و جلوگیری از فراموشی تدریجی سنتهای بومی فراهم آورد. با این حال، در عمل، سازوکار پذیرش دانشجو ــ مبتنی بر نظام سراسری کنکور ــ همواره با این ایده همسو نبود. در بسیاری موارد، دانشجویان غیربومی در دانشگاههای مناطق دیگر تحصیل میکردند؛ چنانکه دانشجوی تبریزی در کاشان یا دانشجوی اصفهانی در تبریز آموزش میدید، که پس از فراغت از تحصیل، اغلب به زیستبوم اصلی خود بازمیگشت. این وضعیت، هرچند به آشنایی میانمنطقهای با سنتهای قالی ایران یاری میرساند، همزمان پرسشهایی درباره میزان تحقق یکی از اهداف اولیه رشته، یعنی بازتولید و تداوم دانش بومی هر منطقه، پدید میآورد. در کنار این مسئله، توسعه کمّی و بعضاً شتابزده رشته، در مواردی به پذیرش دانشجویان کمانگیزه یا فاقد زمینهها و استعدادهای اولیه هنری انجامید؛ دانشجویانی که انتخاب آنان، بیش از علاقه یا شناخت این حوزه، متأثر از سهولت نسبی پذیرش در رشته فرش دستباف بود. بدیهی است بخشی از خروجیهای چنین شرایطی نتوانستند انتظارات حرفهای این حوزه را برآورده سازند. پیامد این وضعیت، در مواردی، تشدید نگاه انتقادی برخی استادکاران و فعالان سنتی فرش دستباف نسبت به آموزش دانشگاهی بود؛ تا آنجا که ضعف بخشی از دانشآموختگان، گاه بهاشتباه بهمنزله ناکارآمدی کلیت آموزش دانشگاهی فرش دستباف تلقی شد. حال آنکه ریشه این مسئله را باید نه در ذات آموزش دانشگاهی، بلکه در الگوی توسعه کمّی و شتابزده رشته، پذیرش نامتوازن دانشجو و کاستیهای سیاستگذاری آموزشی جستوجو کرد. اگر آموزش دانشگاهی کارآمد را بر چهار رکنِ سرفصلهای بهروز، تجهیزات آموزشی استاندارد، دانشجویان باانگیزه و مدرسان توانمند و مسلط استوار بدانیم، ضعف هر یک از این ارکان میتواند بر کیفیت خروجی اثر بگذارد. در این میان، یکی از چالشهای کمتر مورد توجه در آموزش دانشگاهی فرش دستباف را میتوان به شیوه جذب و ارزیابی اعضای هیئت علمی مرتبط دانست. واقعیت آن است که در فرایند جذب اساتید، غالباً همان منطق و شاخصهایی حاکم است که در بسیاری از رشتههای علوم پایه و فنی–مهندسی موضوعیت دارد؛ حال آنکه ماهیت آموزش در رشتههای هنری، بهویژه هنرهای سنتی، بایستههای متفاوتی را طلب میکند. در نظام موجود، توان پژوهشی و بهویژه تعدد مقالات علمی، سهم قابل توجهی در ارزیابی و گزینش متقاضیان دارد؛ معیاری که هرچند ضروری و ارزشمند است، اما نمیتواند مهمترین شاخص سنجش شایستگی آموزشی در رشتهای همچون فرش دستباف باشد. باید توجه داشت که همه دانشآموختگان فرش دستباف قرار نیست مسیر پژوهشگری یا تحصیلات تکمیلی را برگزینند. انتظار از دوره کارشناسی، بیش از هر چیز، تربیت نیروهایی برخوردار از مهارت، خلاقیت و شناخت حرفهای است؛ دانشآموختگانی که بتوانند ضمن پاسداشت سنتهای بومی و اصالتهای هنری، با نگاهی نوآورانه وارد زیست حرفهای و بازار کار شوند. از این منظر، سنجش تواناییهای عملی، تجربه میدانی، شناخت ساختار تولید و اشراف بر ساحتهای اجرایی فرش دستباف نیز باید در ارزیابی مدرسان ــ چه در مرحله جذب و چه در فرایند ارتقای شغلی ــ جایگاهی متناسب بیابد. این نقد، البته، به معنای کماهمیت دانستن پژوهش و تولید علم نیست؛ بلکه تأکیدی است بر ضرورت بازتعریف اولویتها متناسب با نیازهای واقعی و حرفهای دانشجویان رشته فرش دستباف، تا همهچیز صرفاً به کمّیت تولیدات پژوهشی فروکاسته نشود. ب: شکاف میان آموزش دانشگاهی با نیازمندیهای بازار در سالهای اخیر، شکاف میان آموزش دانشگاهی فرش دستباف و نیازهای بازار کار به یکی از چالشهای اصلی این رشته تبدیل شده است؛ که برخی جلوههای آن به شرح زیر میباشد: 1) تحول بازار فرش دستباف و دگرگونی الگوهای مصرف یکی از مؤلفههای بنیادین در ارزیابی وضعیت آموزش دانشگاهی فرش دستباف، توجه به دگرگونیهای سه دهه اخیر در بازار جهانی فرش و الگوهای مصرف است. بازار فرش دستباف امروز، دیگر بر بنیان سلیقههای تثبیتشده، الگوهای رایج خرید و وفاداری تاریخی به سبکهای کلاسیک استوار نیست؛ بلکه در بستری از تغییرات شتابان سبک زندگی، تحولات دکوراسیون داخلی، رسانههای نو و ظهور نسل تازهای از مصرفکنندگان، معنایی دیگر یافته است. فرش دستباف، بیش از گذشته، در نسبت با زیباشناسی فضاهای زیستی فهم میشود و جایگاه آن از کالایی کاربردی، به عنصری اثرگذار در روایت فضای زندگی تغییر یافته است. در چنین وضعیتی، ذائقه مخاطبان نیز دستخوش دگرگونی شده است. بخشی از نسل جدید مصرفکنندگان، بهویژه در بازارهای جهانی، گرایشی کمتر به طرحهای متراکم و ترکیبهای بصری سنگین دارند و در بسیاری موارد، به سادگی، هماهنگی با معماری معاصر، رنگهای آرامتر و ابعاد متناسب با زیست شهری امروز تمایل نشان میدهند. همزمان، فرش دستباف دیگر تنها با رقبای سنتی خود مواجه نیست، بلکه در رقابتی گسترده با کفپوشهای صنعتی، فرشهای ماشینی و جریانهای نوین طراحی داخلی قرار گرفته است. با این همه، شاید مهمترین تحول بازار امروز را باید در دگرگونی معنای «ارزش» جستوجو کرد. مخاطب معاصر، بهویژه در بازارهای بینالمللی، تنها خریدار یک شیء مصرفی نیست؛ او در جستوجوی روایت، اصالت و تجربهای فرهنگی است. از این منظر، هویت برند، داستان شکلگیری اثر، منشأ تولید و روایت فرهنگی، به بخشی از ارزش افزوده محصول بدل شدهاند. فرش دستباف، بیش از آنکه با ظرافت فنی و پیچیدگی نقشها سنجیده شود، در تواناییاش برای ایجاد گفتوگویی میان سنت و زندگی معاصر معنا مییابد. پرسش اساسی آن است که آیا آموزش دانشگاهی فرش دستباف در ایران، متناسب با چنین دگرگونیهایی بازاندیشی و بازآرایی شده است؟ 2) گسست دانشگاه و زیست حرفهای فرش دستباف یکی از مهمترین چالشهای آموزش دانشگاهی فرش دستباف را میتوان در فاصلهای جستوجو کرد که بهتدریج میان دانشگاه و زیست حرفهای فرش دستباف شکل گرفته است. دانشجوی این رشته غالباً میآموزد «فرش دستباف چیست»، اما کمتر فرصت مییابد بیاموزد «فرش دستباف چگونه در جهان امروز زیست میکند». او با تاریخ، ساختار، فنشناسی و مبانی طراحی فرش دستباف آشنا میشود، اما در بسیاری موارد، آشنایی اندکی با منطق بازار، رفتار مصرفکننده، اقتصاد فرش دستباف و سازوکارهای عرضه و تقاضا پیدا میکند. اهمیت این مسئله از آن روست که بخش مهمی از دشواریهای امروز فرش دستباف، نه در مرحله تولید، بلکه در تصمیمگیری برای تولید رخ میدهد. هنوز در بسیاری موارد، انتخاب طرح، رنگ، ابعاد و شیوه تولید، بدون شناختی روشن از بازار و مخاطب صورت میگیرد؛ گویی حافظه تاریخی تولید، جای تحلیل نیازهای متغیر زمانه را گرفته است. حال آنکه بازار امروز، بیش از هر زمان دیگر، بر فهم تقاضا، انعطاف در طراحی و شناخت تغییر ذائقه استوار است. در چنین بستری، فقدان آموزشهایی چون شناخت بازارهای هدف، اصول برندینگ، روایتپردازی فرهنگی و شیوههای نوین ارتباط با مشتری آشکار است. مقصود از این نقد، فروکاستن آموزش دانشگاهی به مهارتهای صرفاً تجاری نیست؛ بلکه تأکیدی است بر این واقعیت که دانش تخصصی فرش دستباف، اگر نتواند در نسبت با زیست حرفهای و تحولات جهان معاصر معنا یابد، بخشی از ظرفیت اثرگذاری خود را از دست خواهد داد. شاید مهمترین پرسش پیشروی آموزش فرش دستباف در دهههای آینده نیز همین باشد: چگونه میتوان در عین پاسداشت اصالتها و حافظه تاریخی قالی ایرانی، دانشآموختگانی تربیت کرد که زبان جهان متحول امروز را بفهمند و میان سنت و آینده نسبتی زنده و خلاق برقرار کنند؟ ج: الزامات بازآرایی آموزش فرش دستباف در جهان معاصر اگر دانشگاه در گذشته بیش از هر چیز بر انتقال دانش تخصصی و حفظ بنیانهای نظری رشتهها متمرکز بود، آموزش آیندهمحور ناگزیر است در کنار این وظیفه، بر توانایی انطباق، فهم بازار و زیست حرفهای نیز تأکید کند. مسئله، نه فاصله گرفتن از سنتها و اصالتهای قالی ایرانی، بلکه بازاندیشی در شیوه مواجهه با آنهاست؛ بهگونهای که دانشجوی امروز بتواند هم زبان سنت را بفهمد و هم مقتضیات زمانه خویش را. در زیست معاصر، تولید و عرضه موفق هر محصول، بیش از هر زمان دیگر، در گرو شناخت درست بازار و مخاطب است. از اینرو، مفاهیمی چون بازار فرش دستباف، شناخت تقاضا و تحلیل ذائقه، نمیتوانند صرفاً در قالب یک یا دو واحد نظری باقی بمانند، بلکه نیازمند تجربههای کارگاهی، کارآموزی و مواجهه مستقیم با واقعیت بازارند. نظام آموزشی، اگر در پی تربیت دانشآموختگانی کارآمد است، ناگزیر باید از فضایی صرفاً نظری فاصله گرفته و امکان تجربه عملی و ارتباط با بدنه حرفهای فرش دستباف را فراهم آورد. از سوی دیگر، فرش دستباف امروز برای زیست در جهان جدید، نیازمند «روایت» است. مخاطب معاصر، تنها خریدار یک محصول نیست؛ او در جستوجوی داستان، هویت و تجربهای فرهنگی است. از همین رو، آموزش دانشگاهی باید دانشجویان را با مفاهیمی چون برندسازی، روایتپردازی فرهنگی، رسانههای نو و زیست دیجیتال آشنا کند. دانشجوی فرش دستباف باید بداند چگونه میتوان روایت تاریخی و فرهنگی یک طرح یا سنت بومی را برای مخاطب امروز در محیطهای دیجیتال و پلتفرمهای جهانی بازخوانی و عرضه کند. آشنایی با فروش دیجیتال و ظرفیتهایی چون هوش مصنوعی، دیگر اموری حاشیهای نیستند؛ حتی یک طراح مستقل نیز برای معرفی حرفهای خود و ساخت هویت حرفهای، به نوعی برندسازی شخصی نیازمند است. از سوی دیگر و در امتداد آنچه پیشتر درباره ماهیت تعاملی فرش دستباف با محیط پیرامون بیان شد، بهروزرسانی سرفصلهای آموزشی رشته فرش دستباف ضرورتی انکارناپذیر به نظر میرسد. آشنایی دانشجویان با حوزههایی چون معماری و طراحی داخلی، تحولات مد و دیزاین، و نیز روانشناسی خرید و رفتار مصرفکننده، صرفاً دانشی جانبی نیست، بلکه زمینهای برای فهم دقیقتر نیازهای زیباییشناختی انسان معاصر و طراحی متناسب با زیست امروز است. و سرانجام، شاید یکی از بنیادیترین دگرگونیهای مورد نیاز در آموزش فرش دستباف، عبور تدریجی از الگوی آموزش حافظهمحور به سوی پرورش تفکر خلاق، روحیه کارآفرینانه و توان حل مسئله باشد. جهان امروز، بیش از حافظه، به خلاقیت نیاز دارد؛ به توانایی بازتعریف سنتها، یافتن راههای نو برای معرفی محصول و طراحی آثاری که در عین وفاداری به ریشهها، پاسخی درخور به زیست متغیر انسان معاصر نیز باشند. جمعبندی در نهایت، مسئله آموزش دانشگاهی فرش دستباف را نمیتوان در دوگانه ساده «موفق» یا «ناموفق» فروکاست. آموزش دانشگاهی فرش دستباف، طی سه دهه گذشته، در کنار دستاوردهایی چون نهادینهسازی آموزش، تربیت پژوهشگران و گسترش مطالعات فرش دستباف، با چالشهایی ساختاری در نسبت با سیاستگذاری آموزشی، بازار کار و تحولات شتابان جهان معاصر نیز روبهرو بوده است. شاید مهمترین ضرورت امروز، نه نفی تجربههای گذشته و نه دفاع بیچونوچرا از وضع موجود، بلکه نوعی بازاندیشی در فلسفه آموزش فرش دستباف باشد؛ بازاندیشیای که بتواند میان حافظه تاریخی و اصالتهای قالی ایرانی، با نیازهای زیباشناختی، فناورانه و اقتصادی جهان امروز نسبتی زنده و خلاق برقرار کند. آینده آموزش فرش دستباف، بیش از آنکه در گرو افزایش شمار دانشجویان یا توسعه کمّی ساختارها باشد، وابسته به تربیت نسلی است که بتواند هم زبان سنت را بفهمد و هم منطق جهان متحول معاصر را. تصویر 2: آیین گرامیداشت دانشآموختگان رشته فرش دانشکده هنر دانشگاه اراک، ورودی ١٣٩٨


دیدگاه کاربران
0 دیدگاه
دیدگاه خود را ارسال کنید